ثانیه ها

...

سه شنبه 28 دی 1395

آنقدر برایت مینویسم
تا جمعه ها هم
یکشنبه وار شیرین شوند
کافه های شهر پر شوند از
عاشقی های بی انتها
عاشقی های بی...
عاشقی های...
عاشقی...
عا...
عایا میشود؟
گاهی سبز باشم گاهی سیاه
نه٬بستگی دارد چه رنگی را به من بدهی...

خلاصه میگویم
روزها هم تاریک می شوند
وقتی جمعه ها صدای تو در گوشم نمی پیچد


سفر...

سه شنبه 28 دی 1395

شمال میروم
بدون آنکه موجی روی پاهایم بیاید...
برگی تکان بخورد...
ماسه ای توی کفشم سر بخورد...
بارانی ببارد...
ومن بدون اینکه نفسی بکشم
هوای اینجا را دوست دارم 


برای تو که بهترینی...

سه شنبه 28 دی 1395

هفده آذر است و باز بارانی
خلوتو بیقراری های پنهانی

حرفهای تو از نرفتن و ماندن
فکر من ولی ٬ همیشه طوفانی

خاک برسر این حرفها که باز
ذره ذره شده است زندانی

ای که در نبودنت ردیف شده اند
چشمها که بیایی به مهمانی

آیه ای باید اما فرود آید...
نه٬تو برای من تمام قرآنی


دوباره تو...

دوشنبه 1 تیر 1394

رویاهایم را تکان میدهم
فکرت دوباره از گوشه ی مغزم بیرون می زند.
دوباره عاشق می شوم
بی آنکه کاغذی روی زمین افتاده باشد.
خواهش میکنم
اما،ولی،شاید ،اگر پشت سرهم رژه میروند 
توی سرم
راس ساعت ۸:۳۰ دقیقه
همه چیز را میگذارم
راه می افتم
شاید تمام جاده ها به دیوار پشتی خانه ی
شما ختم شود.


...

دوشنبه 18 اسفند 1393

نطقم را باز کردی

انگار گلویم گیر کرده بود

برای عاشق شدن


حالم که خوب است...

شنبه 15 تیر 1392

از تو چه پنهان

بد می گذرد

روی این دایره لعنتی

بعضی روزها هوای خانه آنقدر ابری می شود

 که زندگی به گل می نشیند

و مادر راه می رود

به موازات عصایش

من اما می دانم

باید گاهی خاطره ها را پوشید

از پله ها پایین رفت و حتی

خیالی را دور زد

امروز حالم  خوب است 

دیگر نمی خندم

می ترسم

انگار غم ها 

روی خانه ام لانه کرده اند

پرواز می کنند

می آیند

روی شانه ام 

می نشینند

دستی روی موهام می کشند

و با خنده  می گویند:

کافیست
            
 حالا دیگر وقت گریه است.


...

دوشنبه 16 بهمن 1391

 گوش کن...


به ابرهایی که هوایشان گرفته

 

 به اندازه ی چشمهایم.

 

خنده از نگاهم جا مانده

 

زیر وعده های خیس.

 

 

وقتی می بارند

 

                           

                       خنک میشود

 

زمینی که

 

سنگینی می کند

 

 

شادی هایم روی دلش.

...

 

یادت باشد

 

دعا می کنیم

 

تا ابد   

           

              زیر پاهایمان بمانی...

 

 

 


آخر هر خنده...

جمعه 15 دی 1391

جیبهایم  پر از

دستهای بی مصرف فاصله.

کم آوردنِ من ایه
ام ندارد.

تنها مثالیست

برای یادآوری :

                   که آخر هر خنده ...

حالا زمان پرسیدن است

از کوچه های شهری که

دستهایم یکی یکی ورقشان می زد.

پاهایم خیال رفتن را

                     سر می خورند

                                 روی یخهای آخر اسفند.

و من همچنان  در تلخی ته فنجان

                                       بی آنکه

                                              چهره ای را در هم ببینم...


متن مصاحبه ی من در روزنامه خراسان شمالی

پنجشنبه 30 آذر 1391

مرتضوی - «سمانه آلخانیان» در سال 1362 در تهران متولد شد.

وی از دوران کودکی به ادبیات و هنر علاقه داشت

و در مقطع راهنمایی با سرودن شعری درباره باران، نخستین گامش را در حوزه شعر و شاعری برداشت.

وی پس از وقفه ای طولانی در حوزه شعر و شاعری،

با سکونت در بجنوردو ورود به انجمن ادبی عارف بجنوردی به شکل حرفه ای فعالیتش را در این زمینه دنبال کرد.

«آلخانیان» که در قالب سپید و کلاسیک (غزل) با مضامین عاشقانه و اجتماعی به سرودن اشعار می پردازد،

اظهار می دارد:

حضور در انجمن های ادبی به ارتقای سطح شعری شاعران کمک بسیاری می کند و سبب می شود

تا شاعر با شنیدن سروده های شاعران با تجربه به نقاط ضعف و قوت اشعار خود پی ببرد.

وی اضافه می کند: طی یک سالی که در جلسات انجمن شرکت می کنم تشویق ها و

نقدهای دیگر شاعران موجب شد تا به نیاز مخاطبان آگاه شوم و با ارتقای سطح شعرم نسبت به پاسخ گویی

به نیاز مخاطبان گام بردارم.

وی که در فضای مجازی نیز با شعرای دیگر شهرها و استان های کشور در ارتباط است می گوید:

ارتباط با شاعران از طریق فضای مجازی و بهره مندی از نقطه نظرات و انتقادهای آن ها به نوبه خود

در پیشبرد سطح شعری شاعران اثرگذار است.«آلخانیان» ادامه می دهد:

از آن جایی که امروزه حضور شاعران شهرها و استان های هم جوار در جلسات انجمن به ندرت صورت می گیرد،

بهره گیری از فضای مجازی به شرط انتقادهای درست و سازنده کمک شایانی به روند شعر استان

و به تبع آن کشور خواهد کرد.

وی الهام پذیری از شاعران را برای شاعران تازه کار بسیار مؤثر می داند و بیان می کند:

شاعر نباید با الهام پذیری از شاعران بزرگ به تقلید برسد بلکه باید بتواند آثاری با محتوایی نو و حتی با قالبی یکسان تولید کند.

وی که دانشجوی رشته گرافیک است فعالیت های فرهنگی و هنری در دانشگاه های استان را بسیار ضروری می داند

و اظهار می دارد: فعال کردن انجمن های مختلف فرهنگی و هنری به ویژه شعر در دانشگاه زمینه را

برای بروز شکوفایی استعدادها و ظرفیت های موجود در این حوزه بیشتر و در حکم سکوی پرشی

برای فعالان و علاقه مندان این عرصه است،

در حالی که جای چنین فعالیت هایی در برخی از دانشگاه های استان خالی است.


مرگ

سه شنبه 14 آذر 1391

خاطره ها را دوست ندارم

بوی
ماندن می دهند.

تقدیر را ببین!!!


 ثانیه ها "
هم"

زمان را قرض می گیرند

برای در جا زدن.

و چه بیخود است
                             
                             قانون ن
ظم

........

خوشحال نباش

کلاه بردار بزرگیست
                            
                                     دنیا

چقدر
زیبا خاممان کرده

و



چه زیبا تر خوابمان برده....




لعنت

پنجشنبه 2 آذر 1391


اگر آنروز

نمک دستهایم

چشمهایت را پر میکرد
.
.

شاید امروز

خاک پاهایت

 کورم نمی کرد...



باران

شنبه 20 آبان 1391

باران که می بارد

دلم هوایی می شود

می خندم

می روم...

تا انتها.

بی خبر از اندوه کوچه ای که باز نیست.

دنبال خانه ای هستم با دری سبز

نشانیش را دیروز به من دادند

 امروز

همه ی درها سیاهند.

آسمان  کوچک است

اندازه ی نگاه  تو.

اما من

انگار حالم خوب است

شبیه باران

هنوز هم همه ی حرفها را باور می کنم

و اینبار

می خندم

میروم

و می بارم...

 


دوباره تو ...

جمعه 12 آبان 1391

سبز می شود

بهار

شعر...

وتو

که بی دلیل می خندی

به پل میان انگشتهای باران

وسقف کاهگلی چشمهایم

به آرامش رنگ پریده

که هوس خوابیدن کرده

روی زانوی شعرها...

او هم می خندد

وقتی پشت ثانیه های شب

سرعت نور را وصله می زند.

امشب دوباره سقوط، آزاد شد

و شهر پر شد از تو

از فرار

از زمان رفته

که  اگر بی تومی گذشت

حالا

سایه های روی دیوار

ضربان خنده هایم را

 شمارش نمی کردند...

 


لبخند

دوشنبه 17 مهر 1391

کافیست دستت را دراز کنی

خنده هایم را قاب بگیری

روی دیوار رها کنی

و بعد ...

 

می دانم

سکوت     لای انگشتهایت را گرفته

لبهایم بی ملاحظه نیستند.

 

بگذریم...

 

من که دریا از سرم گذشت

نگران تو هستم

 آخر کار

آویزان شعرها می شوی که :

"چقدر زود دیر می شود"

 

" ":قیصر امین پور


...

سه شنبه 28 شهریور 1391

سلام کردم

پاسخت خنده ای بود به چینهای پیشانیم.

چقدر جوان بودی

وقتی رنگ صورتی لبهایم زیبا بود.

شنیدن صدای مادر و

درست می شودهای پدر...

کاشته هایم را که برداشتم

تمام روزنه ها هم بسته شد

من ماندمو دفتر شعرهایم

که کمی سپید است و

 بیشترسیاه

حالا تو بخند

شاید پیشانیم دلیلی باشد برای خوشبختی آدمها......

 

 


...

دوشنبه 20 شهریور 1391

دستت را خواندم

کار آسیابان پیر نبود

سپیدی موهایم 

 


سکوت

سه شنبه 14 شهریور 1391

آخر چرا  تا  کی  فراموشی  بگیرم

یا که در این غمخانه خاموشی بگیرم

 

تا  کی  برای غفلتت هردم بمیرم

شب تا سحر این ماه را شاهد بگیرم

 

سخت است عاشق بودن وساکت نشستن

خندان برای دیگران ' در خود شکستن

 

این سنگ ها فهمیده اند حرف لبانم

من مانده ام ' تا کی سکوتت را ببینم

 

شادی برایم آرزو گشته ' اسیرم

خواهم برای شادیت درجا بمیرم

 

شاید سکوتم بهتر از فریاد گیراست

فریاد من در برق چشمانم هویداست

 

عاقل که نه' دیوانه  و مستیم  و شیدا

حتما خدا داند صلاح کار ما را

 

 

 

 


دنیا

سه شنبه 7 شهریور 1391

  وای بر تو که تمام نمی شوی

  دین و ایمانم را باد با خود برد

  باران شهاب که بارید

  آرزوهایم محال تر شدند

  سرت شلوغ بود ؟

  چه دیر لبهایم را خواندی و

  سرخ کردی صورتت را با سیلی های شبانه

   وارونه راه می روم تا

  زمینت را فریب دهم

  از خوشیست یا

  ناخوشی؟

  نمی دانم

  حرف که می زنم

  آدمهات می گویند

  ناله می کنم

   شرمنده ام

  باید تمام شوی

  فاتحه ات را مدتهاست که خوانده اند . . .


. . .

شنبه 21 مرداد 1391

شب صورتش را بر شیشه چسبانده

تا شاید دل سپیدت را به موهایت گره بزند

صدای سوت مستی رگهایش را تیغ میزند

زنی سازش را کوک می کند

ساعت

 خودش را خفه میکند

دست بر صورتت که می کشی

دنیا به یکباره فرو می ریزد.

صدای سازی از دور می آید

ولی آرام

آرام

و آرامتر

در پیچ کوچه گم می شود.

چشمانت را بروی سیاهی ببند

نمیخواهم شب نیمه کاره بماند . . .


تولد

پنجشنبه 19 مرداد 1391

   شروع که شدی

   صدایت غوغا کرد

   چمدانت را بستند  و

   راوی قصه ای شدی که هیچگاه کلاغش به خانه نمی رسد

   امروز

   عنکبوتها لانه می سازند و

   حرف زنان یکیست.

   شیپورچی در اتاق خالی نی می زند.

   فردا

   چمدانت سنگین تر که می شود

   حرفها را آویزه ی پاهایت می کنی

   هفت سینت می شود هفت میم  و

   فرقی نمی کند که انگور را چند روزه بنوشی .

   از چرخ و فلک سر می خوری و می خندی

به شتری که دم خانه ات خوابیده و باید ساربانش باشی  .


...

چهارشنبه 18 مرداد 1391

   روی هر حادثه لبخند زنان

   لحظه ها را به گنه می آمیخت

   و به سنگینی امواج خروشان هر دم

   نفسش را به نفسهای خدا می آویخت

   روی هر شاخه به دنبال گلی

   غافل از اینکه دگر خاری نیست

   صحبت از آدم و حوا نکنم

   که دگر راسته ی کارم نیست

   صحبت از عاشق و معشوق که نه

   صحبت از خالق و مخلوق هم نیست

   صحبت از سادگی آدمهاست

   صحبت از جام می تو خالیست

   صحبت از گریه ی بی فریاد است

   صحبت از ناله و از تنهاییست

   شعرهایم دگر از شادی نیست

   حرفهایم همه از بی حالیست

   پس چه جای دگری دارد دل

   که به شعرهای فروغ هم خوش نیست . . .


کوچک

شنبه 14 مرداد 1391

  چقدر بزرگ شدی

  وقتی خودت را از سایه ی من بالا کشیدی و

  موهایت را آنگونه که بود شانه نکردی .

  من اینجا کلاغهای در بدر را می شمارم و می فهمم که

   اندازه ی تو از تمامی پرهای سفیدشان هم کوچکتر است.

   کوچکی بزرگت را می بینم و یاد دردهایی می افتم که

   چقدر بی موقع بزرگم کردند          

    آنقدر که حالا تمام شادی ها را بالا می آورم .

  اینبار تو واقعیت را بگو

  نترس

  من آسمان را نگه داشته ام که به زمین نیاید . . .


سه تار

دوشنبه 9 مرداد 1391

  یک سال است که به جای دست خاک می خورد

  سه تارم

  و صدایش هم در نمی آید. . .


تو

دوشنبه 9 مرداد 1391

  گفته بودند که من

  شانه هایت را برای گریه می خواهم

 افسوس نگفتند به تو

 غم و اندوه من از رفتن این ثانیه هاست

   که مبادا در این رفتن ها

   صحبت از لحظه ی بی من باشد. . .


ادامه مطلب


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها